تبليغاتX
چهارطرف

قالب پرشین بلاگ


چهارطرف
نويسندگان

گروه تاریخ رجانیوز: عدم تناسب ميان کينه ورزي منافقين نسبت به آيت الله بهشتي با برخوردهاي متين و اخلاقي او، بسياري از مردم را در سالهاي 59 و 60 کنجکاو کرده بود. ديري نپاييد که راز اين نابرابري رخ نمود و ترديدها جاي خود را به آگاهي دادند. بهشتي، تنها بهاي شناخت دقيق خود نسبت به اين گروه و نيز پافشاريش بر اصول نظام را مي پرداخت، چيزي که آينده. منافقين را بس تيره و تار مي ساخت. علاوه بر اين، سازمان از آن روي که نمي توانست با رهبري انقلاب مواجهه صريحي داشته باشد. شاخص ترين چهره. جريان خط امام را آماج حملات خود ساخته بود.
در گفت وگويي که از نظر مي گذرانيد بر آن بوده ايم تا سير شناخت شهيد بهشتي نسبت به اين جريان و تبعات آن را به اجمال مورد بررسي قرار دهيم:

-از اولین برخوردهای شهید بهشتی با سازمان مجاهدین خلق و اظهارنظرهای ایشان درباره آن ها چه خاطراتی را به یاد دارید؟
صحبت کردن در رابطه با شهید بهشتی به جهات مختلف کار دشواری است. او شخصیت کم نظیری بود که از نظر نظم و انضباط، عمق و اندیشه و تفکر و بینش، قاطعیت، مدیر و مدبر بود و چند بعدی بود، کم نظیر بود، به عبارت دیگر وی هم حوزوی بود و هم دانشگاهی، هم سیاسی بود و هم فقهی، هم چهره معتبر داخلی بود و هم شخصیت شناخته شده خارجی و بنابراین وقتی بخواهیم درمورد برخورد ایشان در قبال منافقین صحبت کنیم، باید همه این ویژگی ها را به دقت مدنظر داشته باشیم، در این زمینه شهید بهشتی تا سال 54 در مورد آن ها سکوت کرده بود، چون واقعا نمی شد درباره آن ها صحبت بسیار قاطع و مشخصی کرد و هنوز شناخت از آن ها کامل نبود. مضاف بر اینکه عده از روحانیون شاخص هم نسبت به آن ها نظر مثبت داشتند و خواستار حمایت از این گروه بودند.
-آیا شهید بهشتی متوجه رگه های التقاط در افکار آن ها نشده بود؟
کسی که عمیقا با مسایل مارکسیستی آشنایی داشت، از نوشته های آن ها بوی التقاط را می شنید و شهید بهشتی قطعا متوجه این موضوع شده بود ولی در عین حال، چه از لحاظ اینکه مسئله مبارزه با رژیم شاه مطرح بود و چه از این نظر که قشرهایی از جامعه جذب آن ها شده بودند از بیان نظرات خود در این زمینه خودداری می کرد و حتا حضرت امام هم مخالفت خودشان را با آن ها در حد ملایم و در حد مسایل فکری بروز دادند و تا سال 57 که آن ها را منافق و یا گروه غیر قابل اعتماد معرفی کردند از افشای علنی آنان خودداری نمودند.
من تردید ندارم که اگر در همان سال ها هم فرصتی پیش می آمد که شهید بهشتی که فقط دو هفته با سران منافقین زندگی می کرد ماهیت آن ها را بسیار روشن و قاطعانه تر می شناخت.
-از چه سالی روحانیون موافق با مجاهدین از آن ها کناره گرفتند؟
در سال 54 و تغییر ایدئولوژیک منافقین، عده ای از روحانیون از جمله آقای هاشمی رفسنجانی، جدایی خود را از این گروه، به صراحت اعلام کردند. برای کسانی هم که هنوز مردد بودند، جایگاه و موقعیت سازمان به شدت کاهش پیدا کرد و در سال های 56 و 57 دیگر سازمان مجاهدین خلق در سطوح بالای علمی، مبارزاتی و در میان روحانیون جایگاهی نداشت و فقط عده ای از جوان ها به خاطر کم اطلاعی از مباحث عمیق فلسفی و علمی و طرح شعارهای جذاب از سوی منافقین، جذب آن ها می شدند.
-اگر در سال 57 ماهیت سازمان مجاهدین برای همه روشن شده بود، چرا کسی علیه آن ها موضع گیری مشخص و قاطع نمی کرد؟
در سال 57 حتی کسانی هم که ماهیت آن ها را خوب شناخته بودند توصیه می کردند که صلاح نیست با آن ها درگیر شویم و جامعه را علیه آن ها بشورانیم زیرا در مقابل رژیم شاه قرار داریم و صلاح است که این دوره را با احتیاط و آرامش سپری کنیم تا در فرصت مناسب با این جریان برخورد کنیم.
-موضع گیری شما چه بود؟
من، شهید لاجوردی، شهید کچویی و عده ای دیگر معتقد بودیم که این ها گروهی فرصت طلب و منافق هستند و با خارج ارتباط دارند و باید همان موقع با آن ها برخورد می کریدم.
من در واخر آذر سال 57 از زندان مشهد آزاد شدم و در اوایل دی ماه به تهران آمدم و در همان زمان با چند تن از بزرگان و رهبران انقلاب در این باره صحبت کردم. بعضی از آن ها قبلا در زندان بودند و کاملا منافقین را می شناختند و هیچ دفاعی از آن ها نمی کردند و کوچکترین تردیدی در ماهیت خطرناک بودن آن ها نداشتند.
-نخستین ملاقات شما با شهید بهشتی در چه تاریخی و حول محور چه موضوعاتی صورت گرفت؟
نیمه های دی ماه سال 57 بود که با شهید بهشتی چند مسئله مهم را مطرح کردم ابتدا به ایشان عرض کردم که انتشار روزنامه از اهم واجبات است. ایشان گفتند که « برو این کار را بکن و من پشتیبانی می کنم و آدم هم خواستی به تو معرفی می کنم.» احتمالا تا آن روز کسی این مسئله را طرح نکرده بود و شاید هم فکر می کردند شدنی نیست. من فکر می کردم از طرف نیروهای انقلاب، نیاز به اطلاع رسانی هست و مقدمات کار را هم فراهم کردیم. حجت الاسلام دین پرور هم با اشاره شهید بهشتی به جمع ما پیوست. در مراحل مقدماتی راه اندازی روزنامه بودیم که انقلاب شد و موضوع شکل دیگری به خود گرفت.
-آیا درباره مجاهدین خلق هم با شهید بهشتی صحبت کردید؟
بله، به ایشان گفتم که از سال 50  با مطالعه جزوات آن ها، نظریاتشان را رد کردم و زمانی هم که حزب الله با سازمان مجاهدین خلق ادغام شد وارد آن سازمان نشدم و لذا به جرم عضویت در حزب الله دستگیر و محاکمه شدم. مصطفی جوان خوشدل از دوستان قدیمی من، خیلی اصرار کرد تا به سامان مجاهدین بپیوندم و محمد مفیدی هم با خود من در شورای مرکزی حزب الله فعالیت می کرد ولی برای من محرز بود که این جریان، جریان ناسالمی است.
-پاسخ ایشان چه بود؟
 ایشان گفتند شرایط عوض شده و آن ها طبعاً نمی توانند حرف های قبل را بزنند و به اعمال خود ادامه بدهند و از سوی دیگر جو جامعه برای منزوی کردن آن ها و افشای ماهیتشان مساعد نیست و بهتر است که من شتاب به خرج ندهم. یادم هست که پس از اصرار و پافشاری بر لزوم مقابله با منافقین به شهید بهشتی گفتم که اگر به من بگویند که مسعود رجوی پرورشگاه و یا مهدکودکی با سیصد بچه به آتش کشیده است، باور می کنم برای اینکه او به هیچ چیز جزء به قدرت رسیدن و به چیزی اعتقاد ندارد و بنابراین ما باید از طرف این جریان بسیار احساس خطر کنیم و گول ظواهر و گفته هایشان را نخوریم. ایشان وقتی حرارت و تندی مرا در مخالفت با مجاهدین خلق دیدند، فرمودند: « شما در زندان با هم اصطحکاک داشتید و از یکدیگر ناراحت بودید و حالا معلوم نیست آن ها این قدر هم که فکر می کنید، بد باشند.»
من عرض کردم:«برای من محرز است که این ها بسیار خطرناک اند، به ویژه از روی قرائنی فکر می کنم با سازمان ها ی جاسوسی خارجی هم مرتبط هستند و ممکن است در داخل کشور، مجری اهداف وآن ها باشند.» در هر حال شهید بهشتی حرف مرا قبول نکردند و گفت و گوی ما در این زمینه تمام شد.
-در هنگام ورود امام، مجاهدین خلق چه فعالیت هایی می کردند و آیا شما در جریان کمیته استقبال بودید و درباره آن ها با شهید بهشتی صحبتی کردید؟
هنگامی که قرار شد امام(ره) تشریف بیاورند، دیدم که منافقین در جریان استقبال در مسیر فرودگاه تا بهشت زهرا پلاکارد زده اند و تراکت پخش کرده اند و افراد آنها در رفت و آمد هستند و دم از امام می زنند، در حالیکه آن ها به اصل امامت اعتقاد نداشتند. در جریان تشکیل کمیته استقبال از امام با شهید بهشتی صحبتی نداشتم و چندان هم در جریان این امر نبودم.
-نخستین بار چه موقعی به طور جدی همکاری خود را با شهید بهشتی شروع کردید؟
شهید بهشتی نسبت به من به عنوان کسی که در جریان مبارزه و زندان بود، عنایتی داشتند و لذا مرا به عنوان یکی از سی نفر اعضای شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی دعوت کرند که من قبول کردم.
-آیا در حزب، بحث منافقین مطرح شد؟
بله، یکی دوباری مطرح شد و موضوع جالب این بود که شهید آیت، درباره خطرناک بودند آن ها با شور و حرارت عجیبی صحبت می کرد. این برای من نکته بسیار جالبی بود که چطور ایشان این قدر علیه منافقین حرف می زند.
-تحلیل شما چیست و به اعتقاد شما، این شناخت را از کجا کسب کرده بود؟
من که درباره منافین حرف می زدم، به این دلیل بود که سال ها در زندان با آن ها زندگی کرده بودم. آدم های زیادی ماهیت آن ها را می شناختند، اما هیچ یک به اندازه شهید آیت شور و حرارت به خرج نمی دادند. البته شهید آیت درباره هرچیزی که به آن اعتقاد داشت، با حرارت صحبت می کرد. من واقعا نمی دانم او این شناخت را چگونه کسب کرده بود، اما قدر مسلم این که آدم بسیار باسودی بود. فکر می کنم نوشته های منافقین را خوانده و ماهیت آن ها را خوب شناخته بود. البته آن ها حرکت هایی هم کرده بودند و شهید آیت آدم بسیار دقیقی بود و به حق مسایل را خیلی عمیق می فهمید.
-در آن برهه شهید بهشتی با منافقین چه برخوردی داشت؟
شهید بهشتی به تدریج متقاعد شد که این گروه خطرناک است و باید در مورد آن ها کاری کرد، لذا از اواسط سال 58 که ما در سپاه و من به عنوان فرمانده سپاه، شروع کردیم به تصرف مراکزی که مافقین در اختیار گرفته بودند، شهید بهشتی هم به عمق خیانت این گروه پی بردند.
-آیا مقابله با منافقین، توصیه شهید بهشتی بود؟
خیر؛ در شورای فرماندهی سپاه و کمیته مرکزی انقلاب اسلامی و شاید هم در شورای انقلاب، این بحث مطرح شده بود، ولی کسی به ما مصوبه ای نداده بود. ما بر اساس مبارزه با جریانات ضد انقلابی، اول مسئله خلع سلاح آن ها را مطرح کردیم، اما بسیار مقاوت کردند و حتا به آیت الله طالقانی هم متوسل شدند که آن ها را خلع سلاح نکنید که ایشان به رغم اینکه منافقین بسیار به او امیدوار بودند تقریبا دخالتی نکرد.
-جریای دستگیری سعادتی و واکنش شهید بهشتی نسبت به دستگیری او را بیان کنید.
هنگامی که ما چگونگی دستگیری سعادتی و نحوه ارتباط سازمان مجاهدین با سفارت شوروی را به اعضای شورای مرکزی حزب گزارش کردیم، شهید بهشتی نسبت به قضیه بسیار حساس شدند و تصورم این است که در آن مرحله خطر را بسیار جدی احساس کردند. جالب اینجاست که هرچه منافقین جار و جنجال به راه انداختند که پرونده سعادتی جاسوسی نیست، ولی شهید بهشتی هیچ وقت تحت تأثیر این فشارها قرار نگرفتند و همچنان خواستار این بودند که به این پرونده به شکل جدی رسیدگی شود.
-یعنی اراده شهید بهشتی در دستگاه قضایی این بود که همه ابعاد فعالیتهای این فرد مورد شناسایی قرار گیرد؟
قطعاً از اینکه با پرونده برخورد جدی شود حمایت کرد. در آن زمان البته هنوز ایشان در دستگاه قضا مسئولیت رسمی نداشت، ولی در شورای انقلاب بود و کسانی که در دستگاه قضایی بودند، از نظرات ایشان استفاده می کردند، مخصوصا که اتفاق عجیبی پیش آمد و آن هم فاصله دستگیری سعادتی و شهادت شهید مطهری بود که فقط چهار روز بعد اتفاق افتاد. در آن زمان اکثریت قریب به اتفاق گفتند که شهادت شهید مطهری کار مجاهدین است.
-از گروه فرقان، شناختی وجود نداشت؟
هنوز نه، لااقل در این حد که به عنوان یک گروه تروریستی مطرح باشند هنوز شناخته شده نبودند. از طرفی مجاهدین خلق دشمنی دیرینه و عمیقی نسبت به علما و مراجع و به ویژه شهید مطهری داشتند، چون او را به قول خودشان بزرگترین تئوریسین ارتجاع می دانستند و از این نظر خیلی با ایشان مخالف بودند. در زندان خواندن آثار شهید مطهری را تحریم کرده بودند و کسی حق نداشت کتاب های ایشان را بخواند و لذا این شد و ضربه هنگامی سخت تر شد که افرادی چون شهید بهشتی به این نتیجه رسیدند، که نکند بین دستگیری سعادتی و شهادت شهید مطهری رابطه ای وجود داشته و منافقین با این ترور چنین روشی را در پیش گرفتند، به همین دلیل دستگیری و خلع سلاح آن ها را در سپاه و کمیته شروع کردیم و رسماً با منافقین درگیر شدیم و مراکز و ساختمان ها و سلاح هایشان را گرفتیم.
-چرا اعدام سعادتی تا سال 60 طول کشید؟
به نظر من حق این بود که او در همان سال 58 محکوم به اعدام می شد، زیرا جرمش قطعی و سنگین بود و باید مجازات می شد تا دیگران بدانند که جمهوری اسلامی در مقابل یک جاسوس قاطعیت دارد و به دلیل جوسازی منافقین، مجازات او را به تأخیر نمی اندازد. در برابر عباس امیرانتظام هم، نباید ملاحظه می کردند؛ چون جاسوسی آن ها قطعی بود. پرونده سعادتی البته خیلی سنگین تر بود.
-اینکه بسیار تکان دهنده است...
درست است و این مسئله ای است که جمهوری اسلامی پیگری نکرده و یا توان آن ها را نداشته و ما در چند مورد در پرونده های سال های اخیر رد پای منافقین را دیدیم ولی مسئله همچنان بلاجواب و لاینحل مانده است و اینکه می بینید که هر چند وقت یک بار از داخل یک دستگاه خبری و یا بعضا عین سندی منتشر می شود، عملکرد همین شبکه ناشناخته نفوذی است.
-دشمنان شهید بهشتی شخصاً چه کسانی بودند؟
شهید بهشتی بلافاصله پس از پیروزی انقلاب دوستان و دشمنانی پیدا کردند. دوستان او که عمدتا مبارزان سال های چهل و نیروهای خط امام و نیروهای مردمی اصیل بودند که خیلی او را دوست داشتند. در مقابل سه گروه مخالف او بودند، گروه اول عده ای از روحانیون بودند که مخالف شهید بهشتی بودند.
-انگیزه آنها چه بود؟
از همان روزهای بهمن ماه57، هنگامی که ریاست شهید بهشتی بر شورای انقلاب تثبیت شد، عده ای از روحانیون با او از در مخالفت درآمدند، زیرا این سئوال برایشان مطرح بود که چرا آنها وارد شورای انقلاب  و رئیس آن نشدند و پس از پیروزی انقلاب هم پستهای مهمی به آنها داده نشد. من نمونه های بی شماری را به عینه دیدم.
-گروه دوم چه کسانی بودند؟
گروه دوم گروههای مخالف جمهوری اسلامی اعم از ملی گراها، منافقین و مارکسیست ها بودند. شهید بهشتی قدرت تحلیل بالایی داشت و می توانست افراد مختلف از طیف های گوناگون را جذب کند. در عین حال، در شورای انقلاب موقعیت بالایی داشت و هم دبیرکل حزب جمهوری اسلامی بود. آنها نمی توانستند درباره موقعیت او در شورای انقلاب حرفی بزنند و در مورد سخنرانی های او هم کاری از دستشان برنمی آمد. لذا از اوایل سال 58، مخالفت های جدی خود را حزب جمهوری اسلامی آغاز کردند و آن را به عنوان یک حزب فاشیستی مطرح ساختند و از سوی دیگر علیه شخص آقای بهشتی با تهمت هایی چون سرمایه دار، دیکتاتور و امثال این ها شروع به سم پاشی کردندو تمام در و دیوارهای شهر را با این شعارها پر کردند.
بنی صدر و گروه های طرفدار او به شکل بسیار گسترده ای در این امر فعالیت داشتند.
-و گروه سوم؟
گروهی بود که فعالیت بسیار زیاد هم داشت و شامل سازمان های اطلاعاتی و جاسوسی کشورهای بزرگ می شد که از طریق رسانه ها و خبرگزاری هایشان به شدت جو سازی می کردند و هرچند وقت یک بار با ملی گراها و منافقین علیه شهید بهشتی مصاحبه هایی را ترتیب می دادند.
-در این ایام که ترور شخصیت شهید بهشتی به اوج خود رسیده بود با این پدیده چگونه برخورد می کردند؟
شهید بهشتی بسیار متین و با صلابت بودند و بسیاری از مسایل را مطرح نمی کردند. فعالیت های گسترده ای که برای ترور شخصیت ایشان در جریان بودند، ما را به شدت نگران می کرد و دائماً در حزب مطرح می کردیم که این ترور شخصیت می تواند به ترور فیزیکی ایشان منجر شود، همانطور که در مورد شهید مطهری در سال 57 جوسازی ها شروع شد و در سال 58 ترورش کردند.
شهید بهشتی به صراحت چیزی نمی گفتند، ولی برایشان مشخص شده بود که درباره برخی از افراد و یا گروه ها اشتباه کرده اند. حتا در مورد ملی گراها هم در شهریور 58 متوجه شدند که خوش بینی شان درباره دولت موقت و نهضت آزادی، اشتباه بوده است، به طوریکه وقتی در شهریور 58 در شورای مرکزی حزب درباره عملکرد دولت موقت صحبت شد، برای اولین بار گفتند که از عملکرد آن راضی نیستند، درحالیکه تا آن موقع از دولت موقت دفاع می کردند.
-با وجود آن همه بی مهری دولت موقت؟
بله، چون اولاً امام از دولت موقت دفاع می کردند و ثانیاً شهید بهشتی می گفتند که دولت موقت نوعی گذرگاه است و حزب باید به کارهای اصولی و بنیادینی چون قانون اساسی بپردازد تا به تدریج کارها سر و سامان بگیرد.
-اعتقاد شما چه بود؟
من و برخی از دوستان معتقد بودیم که اگر دولت موقت با آن شیوه به کارش ادامه بدهد اصلا انقلابی باقی نمی ماند که قانون اساسی داشته باشد. شهید آیت هم، همین نظر را داشت و به شدت مخالف ادامه فعالیت دولت موقت بود.
-دولت موقت چندین بار استعفا داده بود. چه شد که این بار استعفای آن ها مورد قبول واقع شد؟
شهید بهشتی در شهریور سال 58 به ناکارآمدی دولت موقت واقف شد و لذا در آبان 58 استعفای دولت موقت به سرعت پذیرفته شد، البته تصرف لانه جاسوسی در این امر تأثیر عمده داشت.
-به نظر شما چرا گروه های مختلف که به ظاهرا با یکدیگر اختلاف عقیده داشتند در برخورد با شهید بهشتی با هم به توافق رسیده بودند؟
ائتلاف غرب زده ها، شرق زده ها، مارکسیست ها و عده ای از روحانیون در جهت دشمنی با شهید بهشتی نکته مهمی را روشن می سازد و آن هم اینکه جریانات مخالف حاکمیت حکومت اسلامی و دینی او را بسیار تهدید کننده می یافتند به خصوص اینکه آیت الله مطهری نیز که نظریه پرداز انقلاب بودند، به دست عده ای مزدور به شهادت رسیدند و در فقدان ایشان کسی بهتر از شهید بهشتی توان تحلیل و خط دادن به نیروهای انقلابی را نداشت. آن ها می دانستند که امام از چنان جایگاه مقدسی برخوردارند که آن ها کوچکترین حرفی نمی توانند علیه ایشان بزنند و لذا تیرهای اتهام را به سوی شهید بهشتی روانه می ساختند، چون همگی به این نتیجه رسیده بودند که پس از امام ایشان رهبر خواهند شد.
-ترور شخصیت شهید بهشتی، در میان مردم عادی، حتی برخی از حزب اللهی ها را هم مردد کرده بود. چرا ایشان به این شبهات پاسخ نمی دادند و زمینه را برای میدان داری منافقین مساعد می کردند؟
شهید بهشتی اعتقاد داشتند که دیگران باید از او دفاع کنند و اگر خودشان جواب بدهند، در دور باطل پرسش و پاسخ های بی انتها می افتند. ایشان در مصاحبه های هفتگی که در دیوان عالی کشور برگزار می شد، گاهی اشارات ضمنی می کردند. در تلویزیون در چند مصاحبه با کیان نوری، فرخ نگه دار و امثال آن ها نظراتشان را بیان کردند که در تبیین جایگاه و افکار و شخصیت ایشان بسیار موثر بود. البته در داخل حزب عده ای مخالف این کار بودند ولی پس از پخش مصاحبه ها، حتا توده ای ها هم اعتقاد داشتند که این مصاحبه ها به نفع شهید بهشتی شد.
-چرا در این حزب با مصاحبه ها مخالفت می شد؟
چون ما معتقد بودیم که آن ها هم شأن آقای بهشتی نیستند ولی ایشان می گفت که از این طریق باید جواب سوال های مطرح شده در جامعه را بدهیم. عده ای هم به شدت ایشان را تشویق می کردند که این کار را بکنند.
-از تأثیر گذاری این مصاحبه ها گفتید، پس چرا موج ترور شخصیت تا این حد موفق بود؟
 وقتی جریاناتی تبلیغاتی به شکلی گسترده و طولانی ادامه پیدا کند بخش هایی از جامعه را تحت تأثیر قرار می دهد.
-مخصوصا اگر پادزهری، وجود نداشته باشد
نه تنها این مسئله، بلکه اصولا بخش هایی از جامعه هم هستند که همیشه هم از حقایق خبر ندارند و با تبلیغات گسترده تحت تأثیر قرار می گیرند.
ما این مسئله را در دور اول انتخابات ریاست جمهوری دیدیم که عده ای به شدت از بنی صدر دفاع کردند و وقتی می پرسیدیم چرا این کار را می کنید، جواب می دیدند،« یعنی می گویید به کسانی رای بدهیم که طرفدار بهشتی هستند؟» یعنی کسانی بودند که به علت دشمنی با شهید بهشتی به بنی صدر رای دادند. همان سه گروهی که عرض کردم برای دشمنی با آقای بهشتی ائتلاف نانوشته ای را تشکیل دادند که نهایتاً به نفع بنی صدر تمام شد. البته هنوز دو سه هفته نگذشته بود که جامعه روحانیت متوجه شد که چه اشتباه بزرگی را مرتکب شده و لذا در اولین دوره انتخابات مجلس که شهید شاه آبادی با زحمت فراوان لیست مشترک حزب جمهوری و جامعه روحانیت را درست کرد وگرنه جامعه روحانیت به کسانی رای می داد که مخالف حزب بودند. مرحوم شاه آبادی خیلی زود متوجه ماجرا شد و از عوامل بسیار موثر در جامعه روحانیت بود که به آن ائتلاف بزرگ رسید و در نتیجه تلاش های او ترکیب مجلس اول مخالف بنی صدر شد و الا آن هم طرفدار بنی صدر از کار در می آمد و معلوم نبود که سرنوشت انقلاب به کجا کشیده می شد.
-منافقین در پدید آمدن واقعه 14 اسفند 59 چه نقشی داشتند؟
در سال 59 به تدریج ماهیت منافقین آشکار شد و فهمیدند که به تنهایی قادر به انجام کاری نیستند. بنی صدر برای آن ها امکان خوبی بود و گروههای متعدد مخالف نظام، حول محور رییس جمهور گرد آمدند، اما در واقع کارگردان اصلی منافقین بودند. واقعه 14 اسفند در دانشگاه تهران طرحی بود برای به آشوب کشیدن کشور، آن هم در دوره جنگ و زمانی که کشور توسط دشمن اشغال شده بود. در چنین شرایطی تصورش را بکنید که رییس جمهور ضد کشور و جاسوس دشمن باشد. ماجرای بسیار مهمی بود که کمتر در ابعاد آن به شکلی دقیق بحث شده است. متأسفانه در آن زمان رییس قوه قضاییه نخواستند به این قضیه رسیدگی شود.
-چرا شهید بهشتی در برخورد با این قضیه انعطاف به خرج دادند؟
دادستان کل کشور، آقای موسوی اردبیلی بودند و نخواستند به این پرونده رسیدگی شود و استدلالشان هم این بود که مملکت در حال جنگ است و اگر رییس جمهور محاکمه شود، کل موجودیت نظام تهدید می شود. در آن جلسه به شهید بهشتی گفتیم که من یقین دارم هدف این ها براندازی کل نظام است و این هم مقدمات کار است و آن ها فعالیتشان را ادامه خواهند داد و دانشگاه های کشور را به آشوب خواند کشاند، آن هم در شرایطی که دشمن تا عمق 120 کیلومتری وارد خاک ایران شده است و از ایشان خواهش کردم تمام مدیران نهاد ریاست جمهوری و سران احزاب و گروه ها را ممنوع الخروج کنند. من خیلی روی این نظر پافشاری کردم، ولی شهید بهشتی قبول نکردند. علت این بود که شاید خود امام هم عقیده داشتند که در آن مقطع نباید با رییس جمهور برخورد جدی کرد. تحلیل امام شاید این بود که همه افراد باید در صحنه باشند تا ماهیتشان کاملا آشکار شود و خود جامعه به این نتیجه برسد که آن فرد صلاحیت ریاست جمهوری ندارد. در مرداد سال 59، من مسئول بخش فرهنگی سپاه بودم و مجله پیام انقلاب را منتشر می کردیم. یادم هست که روی جلد، عکس بنی صدر را زدم و رویش ضربدر قرمز کشدیم.
-خیلی شجاعت داشتید!
به من گفتند ما قبول داریم که این آدم به درد نمی خورد، ولی فعلاً نباید اقدامی کرد.
-چه کسانی؟
هم در سپاه و هم در در حزب، بنابراین عکس را کنار گذاشتیم و در خرداد 60 روی جلد زدیم.
-در مورد جریان 30خرداد 60، واکنش شهید بهشتی چه بود؟
بهترین سند در این زمینه، نامه ای است که شهید بهشتی در اسفند 59 برای حضرت امام نوشتند و گفتند به اعتقاد من، بعد از رویداد 14 اسفند، آقای رییس جمهور، مملکت را رو به ویرانی می برد و ما فقط بنا به اراده شما سکوت کرده ایم. ببینید آدمی در سطح شهید بهشتی، چقدر از رهبری تبعیت می کند. در هر حال شهید بهشتی به شدت به عملکرد بنی صدر، مشکوک و از وضعیتی که او برای مملکت پیش آروده بود، ناراحت بودند، لذا با امام صحبت کردند که یکی از ما دو نفر را انتخاب کنید تا کشور بر اساس یک فکر اداره شود. امام فرمودند که حالا زود است و به وقتش تصمیم خواهم گرفت. شهید بهشتی بسیاری از حرف ها را علناً نمی زدند چه در حزب، چه در شورای انقلاب و چه حتی با امام.
-ارتباط شما با شهید بهشتی از چه دورانی آغاز شد؟
من برای اولین بار حدود سال 54 بود که خدمت شهید بهشتی رسیدم. شهید حسن اجاره دار که دوست بسیار عزیز و همکلاسی من بود از ماهها قبل با آقای بهشتی مراوده داشت ما در دانشکده با شرایطی خیلی غیر عادی روبرو شدیم، تقی شهرام و همدستانش بیانیه ای نوشته بودند با این مضمون که می خواهیم پرچم مبارزات ایدئولوژیک را برافرازیم. بیانیه تقریباً حملات بسیار کوبنده ای به تفکر و اندیشه دینی داشت و ادعا شده بود که اندیشه دینی قادر نیست جامعه را پیش ببرد و ما که با ایدئولوژی اسلامی کارمان را شروع کردیم، در عمل دیدیم که مذهب نمی تواند راهنمای عمل ما باشد، بنابراین آن را تغییر دادیم. من آن موقع در دانشکده به شوخی به بچه ها می گفتم، اگر به یکی دیر سلام کنید، می رود چپی می شود. خیلی فضای وحشتناکی بود. آن زمان مرحوم حسن اجاره دار با آقای بهشتی صحبت کرد و قرار شد در منزل ایشان جلساتی داشته باشیم در نقد آن «بیانیه ی تغییر مواضع» و آقای بهشتی قبول کرد.
اسمی از بیانیه نیاوردند، اما تک تک فرازهای کلیدی آن بیانیه را درباره تکامل و چیزهای مختلف یک به یک مطرح می کردند و می گفتند دیدگاهی هست که راجع به اندیشه دینی این طور نظر می دهد و بعد خیلی مبسوط توضیح می دادند که این نظر نسبتی با اندیشه اسلامی ندارد.
واقعاً یکی از ارزشمندترین ایام عمر ما شرکت در این جلسات بود و خیلی از بچه ها را حفظ کرد.
 

(منبع گفتگو: ماهنامه شاهد یاران، شماره 8)

[ ] [ ] [ محمدرضا ]
بررسى ادله عقلى اثبات وجود امام زمان(عج)
حجت الاسلام و المسلمين على ربانى گلپايگانى (1)
الحمد لله رب العالمين و لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم
و الصلاه و السلام على خير خلقه و خاتم انبيائه و رسله سيدنا و نبينا و شفيع ذنوبنا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و على اهل بيته الطيبين الطاهرين المعصومين لاسيما بقيت الله فى الارضين روحى و ارواح العالمين له الفداء.

موضوع بحث, اثبات وجود مقدس حضرت بقيت الله الاعظم, امام عصرـ ارواحنافداه ـ بر اساس دلايل عقلى است. روشى را كه براى اثبات اين مطلب از نظر عقل برگزيده ايم, روش معروف منطقى به نام روش ((سبر و تقسيم)) است كه آن را روش ((ترديد)) نيز گفته اند. از اين روش, متكلمان اماميه در كتاب هاى كلامى خود بهره برده اند; از جمله شيخ طوسى, در كتاب الغيبه بر اساس اين روش, بر وجود حضرت امام عصر ـ ارواحنافداه ـ استدلال كرده است. قبل از ايشان, سيد مرتضى در كتاب الذخيره و ديگر كتاب هاى مربوط به مسئله ى امامت اين روش را به كار گرفته است و قبل از سيد مرتضى, شيخ مفيد در آثار مربوط به مسئله ى مهدويت و امام عصر(عج) از اين روش استفاده كرده است.
برای مطالعه ی ادامه ی مطلب به اينجا بیایید.
[ ] [ ] [ محمدرضا ]

جمعيت شور گرفته بود كه خبر رسيد «آب دارد جاده را قطع مى كند. زائران سوار اتوبوس شوند و فورى از طلاييه خارج شوند». كسى گوشش بدهكار نبود. وقتى اصرار ما را ديدند، با گريه و التماس خواستند شب را در آنجا بمانند، اما اصلا اين كار شدنى نبود. وضعيت منطقه طورى بود كه هيچ كس اجازه نداشت كاروانى را در طلاييه نگه دارد.

بلندگويى دستى چد بار اعلم كرد: «برادران سريعاً سوار شوند، جاده دارد بسته مى شود و اگر اتوبوس بماند، شايد چند روز يا چند هفته مجبور به توقف شود»; اما حركت عشقبازى بچه ها با شهداى معراج چيز ديگرى بود. به ذهنمان رسيد اتوبوس سريع از بردگى رد شود. بعداً بچه ها را پياده عبور مى دهيم. اتوبوس رفت و زائران همچنان التماس مى كردند كه شب را در كنار شهدا و قتلگاه آنان بمانند. ناخودآگاه براى اين كه از سر خود باز كنم، گفتم «اينجا تنها كسى كه حق دارد شما را نگه دارد، شهدا هستند. از آنها بخواهيد.»

زائران از ما جدا شدند و به سمت معراج شهدا كه 86 پيكر شهيد از جمله شهيد محمد نصر در آن حضور داشتند رفتند و دست به دامان آنان شدند. اصرار ما براى بيرون كردن بچه ها فايده اى نداشت. آب جاده را گرفت. بريدگى جاده حدود ده كيلومتر عقب تر از مقر است و امكان پياده روى وجود نداشت. دعاى زائران و وساطت شهيدان كار خود را كرده بود.

اولين كاروان به واسطه توسل به شهدا در طلاييه تا صبح در محضر شهيدان توفيق حضور يافت. فردا صبح آب كم شد. جاده قابل عبور بود. اتوبوس آمد و بچه هاى بوشهر سوار شدند و رفتند. خيلى از كاروان ها تا نزديكى پاسگاه طلاييه مى آمدند و با ديدن وضيعت برمى گشتند، اما اين بچه ها خطر را خريده بودند و ماندند. با رفتن كاروان، سكوت بار ديگر بر همه جا حكمفرما شد و گويى در صحرا هيچ اتفاقى نيفتاده است.

...

شك ندارم ده ال، صد سال و شايد هزار سال ديگر پيكر شهيد ديگرى از زير خاك هاى طلاييه خارج شود كه به استقبال زائرانش برود و حقانيت راه ياران خمينى را فرياد بزند; يارانى كه حسين(ع) را فرياد زدند و تا ابد قبر و قتلگاه آنان، نشانه و قبله گاه آزادگان و دلسوختگان است.

وضو مى گيرم، كفش هايم را از پا در مى آورم و آهسته گام بر مى دارم و نجوا مى كنم: «غريب مادر حسين(ع)».
[ ] [ ] [ محمدرضا ]

تا نزديك غروب دو شهيد كشف شده بود. داشتيم كار را تعطيل مى كرديم كه صداى «الله اكبر» بچه ها بلند شد. پلاكش توى دستش بود و جنازه سالم و متلاشى نشده اش گواه عظمت و وارستگى اش. انگار مى خواست پيامى را فرياد بزند; پيامى كه از حقانيت راه او و ديگر يارانش پرده برمى داشت. نمى دانم چه شد كه نياز ما به يك تابوت براى انتقال پيكر سالم و مطهرش، غلغله اى را در منطقه به پا كرد; غلغله اى كه همان پيام بود. خبر به همه يگان هاى مستقر در طلاييه رسيد و عاشورايى به پا شد و صداى «حسين حسين(ع)» بود كه فضاى طلاييه را پر كرد و تابوتى كه در جاده تششيع مى شد.

از آن طرف، كاروانى از بوشهر با خريد خطر ماندن و گرفتار آب شدن، دل به دريا زده و وارد طلاييه شده بود. راوى بى خبر از همه جا خطاب به شهدا مى گويد: «اى صاحبان اين سرزمين، ما از راه دور مهمان شماييم. ما سختى و خطر راه را به جان خريده ايم; چرا به استقبال ما نمى آييد.» حال و هواى بچه ها و فرياد گريه آنها، او را متوجه تابوت حامل شهيد محمد نصر مى كند كه روى دوش بچه هاى تفحص در حال حركت است. او با گريه گفت: «اى زائران شهدا، شهدا هم به استقبال آمدند.» اتوبوس ايستاد و كاروان، «حسين حسين(ع)» گويان به سوى پيكر شهيد محمد نصر آمدند ... چه روزى بود و چه جمعيتى در دل صحرايى كه تا چند لحظه قبل هيچ كس در آن نبود.
[ ] [ ] [ محمدرضا ]

بعثى ها آن روز گير داده بودند كه «شما همه اش اهل گريه و دعا و نيايش هستيد و لبخند به لبتان نمى آيد و اصلا بلد نيستيد شاد باشيد و افراطى هستيد.» شايد اين كه بچه ها با افسرانى مشغول كار بودند كه دستشان به خون دوستانشان آغشته بود، باعث شده بود كه كمتر با آنها شوخى كنند و بخندند و وقتى شهيدى را پيدا مى كردند، روضه مى خواندند و مى گريستيد.

آنها مى گفتند: «امام شما هم در هيچ كدام از فيلم ها و تصويرهايى كه ديده ايم نمى خندد.» همان روز شهدا به كمكمان آمدند. يك شهيد كه عكس امام روى جيبش بود; امام داش مى خنديد!
[ ] [ ] [ محمدرضا ]

مى گفت: «مى خواهم چيزى بگويم، فقد به فرمانده مان نگوييد.» بچه اصفهان بود و از سربازهاى ارتش. مى گفت: «حس كنجكاوى ام باعث شد وارد ميدان مين شوم. وسط ميدان يك جمجمه ديدم. از وقتى آن جمجمه را ديده ام. شب ها خواب ندارم. فكر مى كنم از بچه هاى خودمان باشد و الآن خانواده اش منتظرش باشند.» رفتم تا كنار جمجمه رسيديم. پيكرى هم آنجا افتاده بود كه مقدارى خاك روى آن نشسته بود. خاك ها را كنار زديم و پيكر را روى برانكار گذاشتيم. قصد بازگشت داشتيم كه با خود گفتم حالا كه موقعيتى پيش آمده، خوب است گشتى بزم، شايد باز هم پيكرى پيدا شود. جلوتر زير يك درخت، شهيدى افتاده بود با يك بى سيم و آن سوتر شهيدى ديگر و ...

آن روز هفت شهيد از شهداى دلاور ارتش پيدا شد. همان سرباز، مثل باران بهارى اشك مى ريخت. تاب نياوردم. به سمتش رفتم تا دلدارى اش بدهم. گفت: «آقا، وقتى ديديم هفت شهيد مهر و تسبيح داشتند، از خودم خجالت كشيدم. من خيلى وقت ها در خواندن نماز كوتاهى مى كنم. از امروز ديگر همه نمازهايم را سر وقت مى خوانم.»
[ ] [ ] [ محمدرضا ]
براى بچه هاى تفحص و براى آنهايى كه به دنبال گمشده خود مى گردند، هيچ لحظه اى زيباتر از لحظه كشف پيكر مطهر شهيد نيست; اما زيباتر از آن، لحظه اى است كه زير نور آفتاب يا چراغ قوه، پلاكى بدرخشد. در طلاييه وقتى زمين را مى شكافتيم. پيكر شهيدى نمايان شد كه همراه او يك دفتر قطور اما كوچك بود، شبيه دفترى كه بيشتر مداحان از آن استفاده مى كنند برگ هاى دفتر به خاطر گل گرفتگى به هم چسبيده بود و باز نمى شد. آن را پاك كردم. به سختى بازش كردم. بالاى اولين صفحه اش نوشته بود: «عمّه بيا گمشده پيدا شده!»
[ ] [ ] [ محمدرضا ]
«يا معين الضعفا»
از صبح تا ظهر، هفت شهيد كشف شد. رمز حركت آن روزمان امام رضا(ع) بود; امام هشتم. حتماً يك شهيد ديگر كشف مى شود، اما خبرى نشد. خبر رسيد امام جماعت مسجد امام جعفرالصادق(ع) در شهر العماره عراق، نزديك به صد و پنجاه پيكر را آورده تحويل ما بدهد. موجى از شادى در بين بچه ها حاكم شد. سر قرار رفتيم. اجساد داخل يك كانتينر بود. يكى يكى آنها را از ماشين پياده كرديم، اما همه اجساد عراقى بود كه خودمان كشف كرده و تحويلشان داده بوديم و آنها هم اجساد را مخفى كرده و به خانواده ها نداده بودند. از بين آن همه جسد عرقى، پيكر يك شهيد كشف شد. با هفت شهيد كشف شده در صبح، شد هشت شهيد. جالب بود. اما از آن جالب تر، نوشته پشت لباس آن شهيد بود: «يا معين الضعفا».
[ ] [ ] [ محمدرضا ]
«عاشقان شهادت»

كمى دقت نمى كردى، بيل ميكانيكى به گل مى نشست. زمان مى گذشت. اما خبرى از شهدا نبود. داشتم با خودم حرف مى زدم: «گفتم خدايا من هم با اينها بودم، چى شد اينها را انتخاب كردى؟ مگر ما آدم بدا بدل نداريم؟ خدايا اينها چى داشتند كه ما از او بى بهره بوديم؟»

توى پاك بيل، يك تكه پارچه قرمز رنگ توجهم را جلب كرد. دويدم و برداشتمش. گل ها را از روى آن پاك كردم. جواب سؤالم بود; رويش نوشته بود: «عاشقان شهادت».
[ ] [ ] [ محمدرضا ]
فهميديم كه ايرانى است

داشتيم پيكر شهدا را با كشتگان بعثى تبادل مى كرديم. ژنرال حسن الدورى، رئيس كميته رفات ارتش عراق گفت: «چند شهيد هم ما پيدا كرده ايم كه تحويلتان مى دهيم و به فهرستتان اضافه كنيد». يكى از شهدايى كه عراقى ها كشف كرده بودند، پلاك نداشت. سردار باقرزاده پرسيد: «از كجا مى گوييد اين جنازه ايرانى است؟ هيچ مدركى براى تشخيص هويت ندارد!» ژنرال بعثى كه ما ايرانى ها را خوب شناخته بود، گفت: «همراه اين شهيد پارچه قرمز رنگى بود كه روى آن نوشته شده: يا حسين شهيد! فهميديم كه ايرانى است.»

[ ] [ ] [ محمدرضا ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب