تبليغاتX
چهارطرف
این تصاویر برای استفاده ی عموم و تبلیغ برای اعتکاف کانون است.لطفا پس از تماشا نظر بدهید.
البته توجه داشته باشيد به علت محدودیت در آپلود کردن تصاویر نمی توان تمام آلبوم ها را نمایش داد پس در صورتی شما سفارش بدهید(در قسمت نظرات) تصاویر با سلیقه ی شما ساخته خواهد شد(البته تصاویر تبلیغاتی مذهبی)-------------صلواتی

اعتکاف1 (بزرگ)

اعتکاف1(کوچک)

اعتکاف2(بزرگ)

کانون فرهنگی رهپویان وصال-شيراز

اعتکاف1 ساده(بزرگ)

تحقیق و پیاده سازی مطالب از محمدرضا در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 |
بررسى ادله عقلى اثبات وجود امام زمان(عج)
حجت الاسلام و المسلمين على ربانى گلپايگانى (1)
الحمد لله رب العالمين و لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم
و الصلاه و السلام على خير خلقه و خاتم انبيائه و رسله سيدنا و نبينا و شفيع ذنوبنا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و على اهل بيته الطيبين الطاهرين المعصومين لاسيما بقيت الله فى الارضين روحى و ارواح العالمين له الفداء.

موضوع بحث, اثبات وجود مقدس حضرت بقيت الله الاعظم, امام عصرـ ارواحنافداه ـ بر اساس دلايل عقلى است. روشى را كه براى اثبات اين مطلب از نظر عقل برگزيده ايم, روش معروف منطقى به نام روش ((سبر و تقسيم)) است كه آن را روش ((ترديد)) نيز گفته اند. از اين روش, متكلمان اماميه در كتاب هاى كلامى خود بهره برده اند; از جمله شيخ طوسى, در كتاب الغيبه بر اساس اين روش, بر وجود حضرت امام عصر ـ ارواحنافداه ـ استدلال كرده است. قبل از ايشان, سيد مرتضى در كتاب الذخيره و ديگر كتاب هاى مربوط به مسئله ى امامت اين روش را به كار گرفته است و قبل از سيد مرتضى, شيخ مفيد در آثار مربوط به مسئله ى مهدويت و امام عصر(عج) از اين روش استفاده كرده است.
برای مطالعه ی ادامه ی مطلب به اينجا بیایید.
تحقیق و پیاده سازی مطالب از محمدرضا در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 |

جمعيت شور گرفته بود كه خبر رسيد «آب دارد جاده را قطع مى كند. زائران سوار اتوبوس شوند و فورى از طلاييه خارج شوند». كسى گوشش بدهكار نبود. وقتى اصرار ما را ديدند، با گريه و التماس خواستند شب را در آنجا بمانند، اما اصلا اين كار شدنى نبود. وضعيت منطقه طورى بود كه هيچ كس اجازه نداشت كاروانى را در طلاييه نگه دارد.

بلندگويى دستى چد بار اعلم كرد: «برادران سريعاً سوار شوند، جاده دارد بسته مى شود و اگر اتوبوس بماند، شايد چند روز يا چند هفته مجبور به توقف شود»; اما حركت عشقبازى بچه ها با شهداى معراج چيز ديگرى بود. به ذهنمان رسيد اتوبوس سريع از بردگى رد شود. بعداً بچه ها را پياده عبور مى دهيم. اتوبوس رفت و زائران همچنان التماس مى كردند كه شب را در كنار شهدا و قتلگاه آنان بمانند. ناخودآگاه براى اين كه از سر خود باز كنم، گفتم «اينجا تنها كسى كه حق دارد شما را نگه دارد، شهدا هستند. از آنها بخواهيد.»

زائران از ما جدا شدند و به سمت معراج شهدا كه 86 پيكر شهيد از جمله شهيد محمد نصر در آن حضور داشتند رفتند و دست به دامان آنان شدند. اصرار ما براى بيرون كردن بچه ها فايده اى نداشت. آب جاده را گرفت. بريدگى جاده حدود ده كيلومتر عقب تر از مقر است و امكان پياده روى وجود نداشت. دعاى زائران و وساطت شهيدان كار خود را كرده بود.

اولين كاروان به واسطه توسل به شهدا در طلاييه تا صبح در محضر شهيدان توفيق حضور يافت. فردا صبح آب كم شد. جاده قابل عبور بود. اتوبوس آمد و بچه هاى بوشهر سوار شدند و رفتند. خيلى از كاروان ها تا نزديكى پاسگاه طلاييه مى آمدند و با ديدن وضيعت برمى گشتند، اما اين بچه ها خطر را خريده بودند و ماندند. با رفتن كاروان، سكوت بار ديگر بر همه جا حكمفرما شد و گويى در صحرا هيچ اتفاقى نيفتاده است.

...

شك ندارم ده ال، صد سال و شايد هزار سال ديگر پيكر شهيد ديگرى از زير خاك هاى طلاييه خارج شود كه به استقبال زائرانش برود و حقانيت راه ياران خمينى را فرياد بزند; يارانى كه حسين(ع) را فرياد زدند و تا ابد قبر و قتلگاه آنان، نشانه و قبله گاه آزادگان و دلسوختگان است.

وضو مى گيرم، كفش هايم را از پا در مى آورم و آهسته گام بر مى دارم و نجوا مى كنم: «غريب مادر حسين(ع)».
تحقیق و پیاده سازی مطالب از محمدرضا در شنبه سوم فروردین 1387 |

تا نزديك غروب دو شهيد كشف شده بود. داشتيم كار را تعطيل مى كرديم كه صداى «الله اكبر» بچه ها بلند شد. پلاكش توى دستش بود و جنازه سالم و متلاشى نشده اش گواه عظمت و وارستگى اش. انگار مى خواست پيامى را فرياد بزند; پيامى كه از حقانيت راه او و ديگر يارانش پرده برمى داشت. نمى دانم چه شد كه نياز ما به يك تابوت براى انتقال پيكر سالم و مطهرش، غلغله اى را در منطقه به پا كرد; غلغله اى كه همان پيام بود. خبر به همه يگان هاى مستقر در طلاييه رسيد و عاشورايى به پا شد و صداى «حسين حسين(ع)» بود كه فضاى طلاييه را پر كرد و تابوتى كه در جاده تششيع مى شد.

از آن طرف، كاروانى از بوشهر با خريد خطر ماندن و گرفتار آب شدن، دل به دريا زده و وارد طلاييه شده بود. راوى بى خبر از همه جا خطاب به شهدا مى گويد: «اى صاحبان اين سرزمين، ما از راه دور مهمان شماييم. ما سختى و خطر راه را به جان خريده ايم; چرا به استقبال ما نمى آييد.» حال و هواى بچه ها و فرياد گريه آنها، او را متوجه تابوت حامل شهيد محمد نصر مى كند كه روى دوش بچه هاى تفحص در حال حركت است. او با گريه گفت: «اى زائران شهدا، شهدا هم به استقبال آمدند.» اتوبوس ايستاد و كاروان، «حسين حسين(ع)» گويان به سوى پيكر شهيد محمد نصر آمدند ... چه روزى بود و چه جمعيتى در دل صحرايى كه تا چند لحظه قبل هيچ كس در آن نبود.
تحقیق و پیاده سازی مطالب از محمدرضا در شنبه سوم فروردین 1387 |
افسر عراقى خبر آورده بود كه نزديك بصره يك گلستان دسته جمعى از شهداى ما وجود دارد. اما عراقى ها به ما اجازه نمى دادند وارد آن منطقه شويم. نقشه اى كشيده بوديم و هر روز طورى كار مى كرديم كه پايان كار به آن منطقه نزديكتر شده باشيم. رسيديم اما آن روز يكى از غمگين ترين روزهاى كارى بچه هاى تفحص بود. 46 شهيد غواص بودند كه چشم و دست و پايشان با سيم هاى تلفن بسته شده بود و زنده به گورشان كرده بودند. همگى غواص بودند. بعثى ها پلاك هايشان را هم از آنها جدا كرده بودند تا شناسايى نشوند; توى اين همه پيكر، دستى بود كه انگشتر فيروزه به انگشت داشت. واقعاً تماشايى بود. او نشان از بى نشان هايى مى داد كه دست بسته مانع پرواز آنان به سوى آسمان لايتناهى و فيروزه اى نشده بود.
تحقیق و پیاده سازی مطالب از محمدرضا در شنبه سوم فروردین 1387 |

بعثى ها آن روز گير داده بودند كه «شما همه اش اهل گريه و دعا و نيايش هستيد و لبخند به لبتان نمى آيد و اصلا بلد نيستيد شاد باشيد و افراطى هستيد.» شايد اين كه بچه ها با افسرانى مشغول كار بودند كه دستشان به خون دوستانشان آغشته بود، باعث شده بود كه كمتر با آنها شوخى كنند و بخندند و وقتى شهيدى را پيدا مى كردند، روضه مى خواندند و مى گريستيد.

آنها مى گفتند: «امام شما هم در هيچ كدام از فيلم ها و تصويرهايى كه ديده ايم نمى خندد.» همان روز شهدا به كمكمان آمدند. يك شهيد كه عكس امام روى جيبش بود; امام داش مى خنديد!
تحقیق و پیاده سازی مطالب از محمدرضا در شنبه سوم فروردین 1387 |

مى گفت: «مى خواهم چيزى بگويم، فقد به فرمانده مان نگوييد.» بچه اصفهان بود و از سربازهاى ارتش. مى گفت: «حس كنجكاوى ام باعث شد وارد ميدان مين شوم. وسط ميدان يك جمجمه ديدم. از وقتى آن جمجمه را ديده ام. شب ها خواب ندارم. فكر مى كنم از بچه هاى خودمان باشد و الآن خانواده اش منتظرش باشند.» رفتم تا كنار جمجمه رسيديم. پيكرى هم آنجا افتاده بود كه مقدارى خاك روى آن نشسته بود. خاك ها را كنار زديم و پيكر را روى برانكار گذاشتيم. قصد بازگشت داشتيم كه با خود گفتم حالا كه موقعيتى پيش آمده، خوب است گشتى بزم، شايد باز هم پيكرى پيدا شود. جلوتر زير يك درخت، شهيدى افتاده بود با يك بى سيم و آن سوتر شهيدى ديگر و ...

آن روز هفت شهيد از شهداى دلاور ارتش پيدا شد. همان سرباز، مثل باران بهارى اشك مى ريخت. تاب نياوردم. به سمتش رفتم تا دلدارى اش بدهم. گفت: «آقا، وقتى ديديم هفت شهيد مهر و تسبيح داشتند، از خودم خجالت كشيدم. من خيلى وقت ها در خواندن نماز كوتاهى مى كنم. از امروز ديگر همه نمازهايم را سر وقت مى خوانم.»
تحقیق و پیاده سازی مطالب از محمدرضا در شنبه سوم فروردین 1387 |
براى بچه هاى تفحص و براى آنهايى كه به دنبال گمشده خود مى گردند، هيچ لحظه اى زيباتر از لحظه كشف پيكر مطهر شهيد نيست; اما زيباتر از آن، لحظه اى است كه زير نور آفتاب يا چراغ قوه، پلاكى بدرخشد. در طلاييه وقتى زمين را مى شكافتيم. پيكر شهيدى نمايان شد كه همراه او يك دفتر قطور اما كوچك بود، شبيه دفترى كه بيشتر مداحان از آن استفاده مى كنند برگ هاى دفتر به خاطر گل گرفتگى به هم چسبيده بود و باز نمى شد. آن را پاك كردم. به سختى بازش كردم. بالاى اولين صفحه اش نوشته بود: «عمّه بيا گمشده پيدا شده!»
تحقیق و پیاده سازی مطالب از محمدرضا در شنبه سوم فروردین 1387 |
«يا معين الضعفا»
از صبح تا ظهر، هفت شهيد كشف شد. رمز حركت آن روزمان امام رضا(ع) بود; امام هشتم. حتماً يك شهيد ديگر كشف مى شود، اما خبرى نشد. خبر رسيد امام جماعت مسجد امام جعفرالصادق(ع) در شهر العماره عراق، نزديك به صد و پنجاه پيكر را آورده تحويل ما بدهد. موجى از شادى در بين بچه ها حاكم شد. سر قرار رفتيم. اجساد داخل يك كانتينر بود. يكى يكى آنها را از ماشين پياده كرديم، اما همه اجساد عراقى بود كه خودمان كشف كرده و تحويلشان داده بوديم و آنها هم اجساد را مخفى كرده و به خانواده ها نداده بودند. از بين آن همه جسد عرقى، پيكر يك شهيد كشف شد. با هفت شهيد كشف شده در صبح، شد هشت شهيد. جالب بود. اما از آن جالب تر، نوشته پشت لباس آن شهيد بود: «يا معين الضعفا».
تحقیق و پیاده سازی مطالب از محمدرضا در سه شنبه سی ام بهمن 1386 |
ديشب به آقا اباالفضل(ع) متوسل شديم

نوروز آن سال مصادف شده بود با شب ولادت آقا امام رضا(ع) در سنگر بچه هاى لشكر 31 عاشورا جشن گرفته بودند. آخر مراسم، نوبت من شد كه بخوانم. نمى دانم چرا دلم دامن گير آقا قمر بين هاشم(ع) شد. عرض كردم: «ارباب! شما مزه شرمندگى رو چشيديد، نگذاريد ما شرمنده خانواده شهدا شويم».

فردا صبح از بچه ها پرسيدم: «رمز امروز به نام كه باشد»؟ فكر مى كردم چون روز ولادت امام رضا(ع) بود، همه مى گويند «امام رضا(ع)». اما حاج آقاى گنجى گفت: «يا اباالفضل». گفتم: «امروز روز ولادت امام رضا(ع) است». گفت: «ديشب به آقا اباالفضل(ع) متوسل شديم. امروز هم به نام ايشان مى رويم عيدى را از دست آقا بگيريم.»

اولين شهيد بعد از چند دقيقه كشف شد. بسيار خوشحال شديم. نام شهيد هم روى كارت شناسايى و وصيت نامه اى كه شب عمليات نوشته بود، حك شده بود: «شهيد ابوالفضل خدايار، گردان امام محمد باقر، گروهان حبيب. از كاشان». بچه ها گفتند توسل ديشبو رمز حركت امروز و نام اين شهيد، با هم يكى شده. نمى دانم چرا به زبانم جارى شد كه اگر نام شهيد بعد هم ابوالفضل بود، اينجا گوشه اى از حرم آقاست.

داشتم زمين را مى كندم كه ديدم حاج آقا گنجى و يكى ديگر از بچه هاى سرباز، پريدند داخل گودال. از بيل پيدا شدم. خلى عيجب بود. يك دست شهيد از مچ قطع شده بود. آبى زلال هم از حفره خاكريز بيرون مى ريخت. گفتم حتماً آب از قمقمه شهيد است; اما قمقمه شهيد هم كنار پيكرش بود، خشك خشك بود. نفهميدم آب از كجا بود كه با پيدا شدن پيكر، قطع شد. وقتى پلاك شهيد را استعلام كرديم، ديگر دنبال آب نبوديم. جوابم را گرفتم: «شهيد ابوالفضل ابوالفضلى، گردان امام محمد باقر(ع)، گروهان حبيب از كاشان.» ... هر كجا نام تو آيد به زبان ها حرم است.
تحقیق و پیاده سازی مطالب از محمدرضا در سه شنبه سی ام بهمن 1386 |