|
چهارطرف | ||
|
گروه تاریخ رجانیوز: عدم
تناسب ميان کينه ورزي منافقين نسبت به آيت الله بهشتي با برخوردهاي متين و
اخلاقي او، بسياري از مردم را در سالهاي 59 و 60 کنجکاو کرده بود. ديري
نپاييد که راز اين نابرابري رخ نمود و ترديدها جاي خود را به آگاهي دادند.
بهشتي، تنها بهاي شناخت دقيق خود نسبت به اين گروه و نيز پافشاريش بر اصول
نظام را مي پرداخت، چيزي که آينده. منافقين را بس تيره و تار مي ساخت.
علاوه بر اين، سازمان از آن روي که نمي توانست با رهبري انقلاب مواجهه
صريحي داشته باشد. شاخص ترين چهره. جريان خط امام را آماج حملات خود ساخته
بود. (منبع گفتگو: ماهنامه شاهد یاران، شماره 8)
[ ] [ ] [ محمدرضا ]
بررسى ادله عقلى اثبات وجود امام زمان(عج) حجت الاسلام و المسلمين على ربانى گلپايگانى (1) الحمد لله رب العالمين و لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم و الصلاه و السلام على خير خلقه و خاتم انبيائه و رسله سيدنا و نبينا و شفيع ذنوبنا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و على اهل بيته الطيبين الطاهرين المعصومين لاسيما بقيت الله فى الارضين روحى و ارواح العالمين له الفداء. موضوع بحث, اثبات وجود مقدس حضرت بقيت الله الاعظم, امام عصرـ ارواحنافداه ـ بر اساس دلايل عقلى است. روشى را كه براى اثبات اين مطلب از نظر عقل برگزيده ايم, روش معروف منطقى به نام روش ((سبر و تقسيم)) است كه آن را روش ((ترديد)) نيز گفته اند. از اين روش, متكلمان اماميه در كتاب هاى كلامى خود بهره برده اند; از جمله شيخ طوسى, در كتاب الغيبه بر اساس اين روش, بر وجود حضرت امام عصر ـ ارواحنافداه ـ استدلال كرده است. قبل از ايشان, سيد مرتضى در كتاب الذخيره و ديگر كتاب هاى مربوط به مسئله ى امامت اين روش را به كار گرفته است و قبل از سيد مرتضى, شيخ مفيد در آثار مربوط به مسئله ى مهدويت و امام عصر(عج) از اين روش استفاده كرده است. برای مطالعه ی ادامه ی مطلب به اينجا بیایید. [ ] [ ] [ محمدرضا ]
جمعيت
شور گرفته بود كه خبر رسيد «آب دارد جاده را قطع مى كند. زائران سوار
اتوبوس شوند و فورى از طلاييه خارج شوند». كسى گوشش بدهكار نبود. وقتى
اصرار ما را ديدند، با گريه و التماس خواستند شب را در آنجا بمانند، اما
اصلا اين كار شدنى نبود. وضعيت منطقه طورى بود كه هيچ كس اجازه نداشت
كاروانى را در طلاييه نگه دارد. بلندگويى
دستى چد بار اعلم كرد: «برادران سريعاً سوار شوند، جاده دارد بسته مى شود
و اگر اتوبوس بماند، شايد چند روز يا چند هفته مجبور به توقف شود»; اما
حركت عشقبازى بچه ها با شهداى معراج چيز ديگرى بود. به ذهنمان رسيد اتوبوس
سريع از بردگى رد شود. بعداً بچه ها را پياده عبور مى دهيم. اتوبوس رفت و
زائران همچنان التماس مى كردند كه شب را در كنار شهدا و قتلگاه آنان
بمانند. ناخودآگاه براى اين كه از سر خود باز كنم، گفتم «اينجا تنها كسى
كه حق دارد شما را نگه دارد، شهدا هستند. از آنها بخواهيد.» زائران
از ما جدا شدند و به سمت معراج شهدا كه 86 پيكر شهيد از جمله شهيد محمد
نصر در آن حضور داشتند رفتند و دست به دامان آنان شدند. اصرار ما براى
بيرون كردن بچه ها فايده اى نداشت. آب جاده را گرفت. بريدگى جاده حدود ده
كيلومتر عقب تر از مقر است و امكان پياده روى وجود نداشت. دعاى زائران و
وساطت شهيدان كار خود را كرده بود. اولين
كاروان به واسطه توسل به شهدا در طلاييه تا صبح در محضر شهيدان توفيق حضور
يافت. فردا صبح آب كم شد. جاده قابل عبور بود. اتوبوس آمد و بچه هاى بوشهر
سوار شدند و رفتند. خيلى از كاروان ها تا نزديكى پاسگاه طلاييه مى آمدند و
با ديدن وضيعت برمى گشتند، اما اين بچه ها خطر را خريده بودند و ماندند.
با رفتن كاروان، سكوت بار ديگر بر همه جا حكمفرما شد و گويى در صحرا هيچ
اتفاقى نيفتاده است. ... شك
ندارم ده ال، صد سال و شايد هزار سال ديگر پيكر شهيد ديگرى از زير خاك هاى
طلاييه خارج شود كه به استقبال زائرانش برود و حقانيت راه ياران خمينى را
فرياد بزند; يارانى كه حسين(ع) را فرياد زدند و تا ابد قبر و قتلگاه آنان،
نشانه و قبله گاه آزادگان و دلسوختگان است. [ ] [ ] [ محمدرضا ]
تا
نزديك غروب دو شهيد كشف شده بود. داشتيم كار را تعطيل مى كرديم كه صداى
«الله اكبر» بچه ها بلند شد. پلاكش توى دستش بود و جنازه سالم و متلاشى
نشده اش گواه عظمت و وارستگى اش. انگار مى خواست پيامى را فرياد بزند;
پيامى كه از حقانيت راه او و ديگر يارانش پرده برمى داشت. نمى دانم چه شد
كه نياز ما به يك تابوت براى انتقال پيكر سالم و مطهرش، غلغله اى را در
منطقه به پا كرد; غلغله اى كه همان پيام بود. خبر به همه يگان هاى مستقر
در طلاييه رسيد و عاشورايى به پا شد و صداى «حسين حسين(ع)» بود كه فضاى
طلاييه را پر كرد و تابوتى كه در جاده تششيع مى شد. [ ] [ ] [ محمدرضا ]
بعثى ها
آن روز گير داده بودند كه «شما همه اش اهل گريه و دعا و نيايش هستيد و
لبخند به لبتان نمى آيد و اصلا بلد نيستيد شاد باشيد و افراطى هستيد.»
شايد اين كه بچه ها با افسرانى مشغول كار بودند كه دستشان به خون
دوستانشان آغشته بود، باعث شده بود كه كمتر با آنها شوخى كنند و بخندند و
وقتى شهيدى را پيدا مى كردند، روضه مى خواندند و مى گريستيد. [ ] [ ] [ محمدرضا ]
مى گفت:
«مى خواهم چيزى بگويم، فقد به فرمانده مان نگوييد.» بچه اصفهان بود و از
سربازهاى ارتش. مى گفت: «حس كنجكاوى ام باعث شد وارد ميدان مين شوم. وسط
ميدان يك جمجمه ديدم. از وقتى آن جمجمه را ديده ام. شب ها خواب ندارم. فكر
مى كنم از بچه هاى خودمان باشد و الآن خانواده اش منتظرش باشند.» رفتم تا
كنار جمجمه رسيديم. پيكرى هم آنجا افتاده بود كه مقدارى خاك روى آن نشسته
بود. خاك ها را كنار زديم و پيكر را روى برانكار گذاشتيم. قصد بازگشت
داشتيم كه با خود گفتم حالا كه موقعيتى پيش آمده، خوب است گشتى بزم، شايد
باز هم پيكرى پيدا شود. جلوتر زير يك درخت، شهيدى افتاده بود با يك بى سيم
و آن سوتر شهيدى ديگر و ... [ ] [ ] [ محمدرضا ]
براى
بچه هاى تفحص و براى آنهايى كه به دنبال گمشده خود مى گردند، هيچ لحظه اى
زيباتر از لحظه كشف پيكر مطهر شهيد نيست; اما زيباتر از آن، لحظه اى است
كه زير نور آفتاب يا چراغ قوه، پلاكى بدرخشد. در طلاييه وقتى زمين را
مى شكافتيم. پيكر شهيدى نمايان شد كه همراه او يك دفتر قطور اما كوچك بود،
شبيه دفترى كه بيشتر مداحان از آن استفاده مى كنند برگ هاى دفتر به خاطر
گل گرفتگى به هم چسبيده بود و باز نمى شد. آن را پاك كردم. به سختى بازش
كردم. بالاى اولين صفحه اش نوشته بود: «عمّه بيا گمشده پيدا شده!»
[ ] [ ] [ محمدرضا ]
«يا معين الضعفا»
از صبح تا ظهر، هفت شهيد كشف شد. رمز حركت آن روزمان امام رضا(ع) بود; امام هشتم. حتماً يك شهيد ديگر كشف مى شود، اما خبرى نشد. خبر رسيد امام جماعت مسجد امام جعفرالصادق(ع) در شهر العماره عراق، نزديك به صد و پنجاه پيكر را آورده تحويل ما بدهد. موجى از شادى در بين بچه ها حاكم شد. سر قرار رفتيم. اجساد داخل يك كانتينر بود. يكى يكى آنها را از ماشين پياده كرديم، اما همه اجساد عراقى بود كه خودمان كشف كرده و تحويلشان داده بوديم و آنها هم اجساد را مخفى كرده و به خانواده ها نداده بودند. از بين آن همه جسد عرقى، پيكر يك شهيد كشف شد. با هفت شهيد كشف شده در صبح، شد هشت شهيد. جالب بود. اما از آن جالب تر، نوشته پشت لباس آن شهيد بود: «يا معين الضعفا». [ ] [ ] [ محمدرضا ]
«عاشقان شهادت»
كمى
دقت نمى كردى، بيل ميكانيكى به گل مى نشست. زمان مى گذشت. اما خبرى از
شهدا نبود. داشتم با خودم حرف مى زدم: «گفتم خدايا من هم با اينها بودم،
چى شد اينها را انتخاب كردى؟ مگر ما آدم بدا بدل نداريم؟ خدايا اينها چى
داشتند كه ما از او بى بهره بوديم؟» [ ] [ ] [ محمدرضا ]
فهميديم كه ايرانى است
داشتيم
پيكر شهدا را با كشتگان بعثى تبادل مى كرديم. ژنرال حسن الدورى، رئيس
كميته رفات ارتش عراق گفت: «چند شهيد هم ما پيدا كرده ايم كه تحويلتان
مى دهيم و به فهرستتان اضافه كنيد». يكى از شهدايى كه عراقى ها كشف كرده
بودند، پلاك نداشت. سردار باقرزاده پرسيد: «از كجا مى گوييد اين جنازه
ايرانى است؟ هيچ مدركى براى تشخيص هويت ندارد!» ژنرال بعثى كه ما
ايرانى ها را خوب شناخته بود، گفت: «همراه اين شهيد پارچه قرمز رنگى بود
كه روى آن نوشته شده: يا حسين شهيد! فهميديم كه ايرانى است.» [ ] [ ] [ محمدرضا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||